هو الشفاء./
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریض.!
اگر سالم هستی، که دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که گرانش باشی: اینکه دست آخر خوب میشی یا می میری..
اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری با به جهنم..
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اونقدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری.!
پس در واقع هیچ وقت، هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره.!
همین والسلام./
هوالشفاء./
سگی باشم اما در خیابوهای آمریکا..
سگی باشم اما در خیابونهای آمریکا..
سگی باشم اما در خیابونهای آمریکا..
همین طور اینو زمزمه می کرد و راه می رفت. انگار که سوزن ضبطش گیر کرده باشه یا چه می دونم ذکر کثیره و مستحبه اش بوده باشه..
یه چند دقیقه ای می شد که محوش شده بودم. اولش خوب حالیم نشده بود چی داره قرقره می کنه. اما یه کم که دقت کردم فهمم بیجک گرفت. راه رفتنمو باهاش تنظیم کرده بودم و طوری که متوجه نشه کنارش راه می رفتم..
سگی باشم اما در خیابونهای آمریکا..
سگی باشم اما در خیابونهای آمریکا..
سگی باشم اما در خیابونهای آمریکا..
یه جوون 22،3 ساله قد بلند. با موهای بلند رنگ شده. یه شلوار لی تنگ و پاره پوره به سبک همین گروه های رپ و روپ. یه کفش کتونی میلیون تومنی هم پاش. انصافا خوش قیافه هم بود. لااقل برای دخترایی سانتی مانتالی که از کنارش رد میشدن که اینطور به نظر میومد. چون یه جورایی حسرت بار نگاهش می کردن..
تقریبا یقین کرده بودم که از این جوونکای مثلا اسیر تهاجم فرهنگی و غربزده (همین ذرت و پرت های کلیشه ای بعضی آقایون) بود که حسرت زندگی تو آمریکا اینطور از خود بیخودش کرده بود..
طوری تو خلاء این جمله رفته بود که از همه عالم و آدم بی خبر بود. نه می دید و نه می شنید. خودش شده بود و خودش. اینقدر حواسش پرت بود که یه چند باری نزدیک بود با کله بره تو جوب که شکر خدا انگار وحی شده باشه بهش، دم جوب حواسش جمع میشد. اما به محض اینکه رد می شد دوباره از نو:
سگی باشم اما در خیابونهای آمریکا..
سگی باشم اما در خیابونهای آمریکا..
سگی باشم اما در خیابونهای آمریکا..
تقریبا از سر چهارراه ولی عصر تا خیابون جمهوری که هم مسیر بودیم تو نخش بودم..
دست آخر که باید ازش جدا می شدم، دلمو زدم به دریا و نگهش داشتم. انگار که از یه بلندی رو زمین افتاده باشه، دسپاچه شده بود. تا تو حال خودش بیاد، چند لحظه ای طول کشید. ازش معذرت خواستم و شرح ماوقع رو براش توضیح دادم. گفتم که چطور توجهم بهش جلبش شده و چقدر بهش دقیق شدم..
یه خنده نمکی کرد و دستی به موهاش کشید. یه استغفرالله تخصصی و با رعایت همه جوانب لفظی و حلقی قورت داد و گفت:
اخوی، من بسیجی پایگاه فلان از ناحیه بهمان هستم. قراره از امروز بعد از ظهر تو سالن ...... یه تئاتر بازی کنم که توش یه همچین نقشی دارم. حقیقتش داشتم حس می گرفتم و سعی می کردم خودمو با نقش چفت کنم..
همین والسلام./